شفای جوان مسیحی

نسیم معطر صبحگاهی صورتم را در شهری نوازش می داد که در و دیوارش چهره دوست داشتنی اولیاء خدا را به خاطر دارد، شهری جایگاه پرتردّد ملائکه مقرب الهی و یادگاری از ذوالقرنین آن عبد صالح خداست.
شهری که به نام نامی حضرت علی بن موسی الرضا آن امام رئوف و مهربان است.

از کنار مغازه ها می گذشتم که ناگاه چهرۀ نورانی یک مرد در یکی از مغازه ها توجهم را جلب کرد، توقف کردم، با او هم سخن شدم فهمیدم اهل ایران نیست.
پرسیدم اهل کجا هستید؟
کفت: در روسیه زندگی می کردم.

گفتم: روسیه و اینجا؟ از او خواستم علت زندگی اش در ایران آن هم در جوار مقدس علی بن موسی الرضا (ع) را برایم بگوید. او هم صدق و صفای درونش را پنهان نکرد و ماجرای زندگی اش را در ملاقاتی جداگانه و مناسب چنین برایم بازگو کرد:
از وقتی که خود را شناختم، با نام حضرت مسیح (ع) و پدر مادری مسیحی آشنا شدم آنها همیشه به یاد آن بزرگوار بودند.

در دو ماهگی به مصیبت جدایی پدر و مادر گرفتار شدم و پس از دو سال پدرم را از دست دادم و پس از آن نزد خویشانم به سر می بردم که جنگ بلشویکها پیش آمد و نیکلا پادشاه روس کشته شد و من در حالی که شانزده سال بیشتر نداشتم به ایران آمدم.
هنوز چند ماهی از اقامتم در ایران و در شهر مشهد نگذشته بود که بلاها از هر طرف بر سرم فرو ریخت از یک سو درد غربت و از سوی دیگر بیماری و مرض، به من فشار آورده و من با زبان خود با خدا راز و نیاز کرده گفتم:

خدایا به حق پیغمبرت حضرت مسیح(ع) بر جوانی ام رحم کن، خدایا به حقّ مادرش مریم عذرا به غربت و بی کسی ام ترحّم فرما، پروردگارا به حرمت انجیل عیسی و به حقّ موسی و توراتش و به حقّ این غریب زمین طوس که مسلمانها با عقیده تمام به پا بوسش مشرف می شوند مرا شفا مرحمت فرما و آنگاه با دلی شکسته به خواب رفتم.

در عالم خواب خود را در حرم حضرت علی بن موسی الرضا(ع) دیدم و با خود گفتم اگر بگویند تو که مسیحی هستی اینجا چه می کنی چه بگویم که ناگاه دیدم نوری از ضریح ظاهر شد که نمی توانم آن را توصیف کنم و پس از آن وجود مقدس صاحب قبر، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) بیرون آمد.
عمامه سبزی چون تاج و شال سبزی بر کمر داشت و نور سرا پای وجودش را گرفته بود با مهربانی خاصی فرمود:ای جوان اینجا چه می کنی؟

گفتم: غریب و تنها هستم، از وطن آواره شده و به شدّت بیمارم، شفایم را از شما می خواهم دست از دامنتان نمی کشم تا شفایم دهید.

فرمود: اگر می خواهی خداوند شفایت دهد بایدمسلمان شوی و سپس آن حضرت، آن امام رحمت دستی پدرانه به سرم کشید. بلافاصله تمامی دردهایم ساکت شد و احساس کردم هیچ مرضی در بدنم وجود ندارد .
از خواب برخاستم، صدای آشنایی گوشم را نوازش داد مؤذن می گفت: الله اکبر الله اکبر.. اشهد ان لا االه الا الله.. اشهد انّ محمّداً رسول الله ... اشهد انّ علیاً ولی الله...

وقتی خوابم را به همسایه گفتم آنان مرا نزد حضرت آیةالله حاج حسین قمی (رض) آوردند و ایشان مرا تحسین فرمودند ومن مسلمان شدم.

اقتباس از کتاب کرامات رضویه جناب حاج شیخ علی اکبر مروج الاسلام 
/ 4 نظر / 8 بازدید
صبح سفید

سلام خسته نباشید تو مسابقه ای که تو وبلاگم گذاشتم حتما شرکت کن و جواب بده منتظر حضورت هستم دل رو بزن به دریا نگو بلد نیستم 10،20،30،40...هم که بلدی زود باش جایزه هم داره

عرفان

مطلب بسیار قشنگی بود از خوندن داستانت خیلی لذت بردم کاش بقیه بچه های منجی هم سعی میکردن مطالبشون رو در قالب داستان بیان کنن[گل]